تبليغاتX
به چشمهای شاعرانه ات دلباخته ام


به چشمهای شاعرانه ات دلباخته ام

تو زیباترین غزلی هستی که خوانده ام

 

 

عاشقانه هامونم  نه ، انگاری کاری نکرد

که هنوز غزلهامون مملوِ از واژه ی درد

نغمه هامون برملا کرد توی کوچه های شهر

چه غمی داره به دل غزلفروش دوره گرد

سرد شده یه کم هوا  ، دلم بهونه می گیره

 آغوش گرم تو را می خواد تو این شبای سرد

پا به پات می اومدم اما خزون حسودی کرد

رد پا از تو نذاشته ریزش برگای زرد

از وقتی چشمای من دنبال تو راه افتاده

اعتقاد و عقل و دل افتاده اند سر نبرد

گاهی می پرسم خدایا، ماه چرا اینقدر بالاست!

آرزوهامون بزرگ ، خیالامون فضا نورد

مثل سابق دیگه دل به کار دنیا نمی دم

زندگیم مداد و کاغذ ،استکانی چای سرد

غزل باز بهانه ای بود که بگم دوست دارم

برو ای غزل و این بار ، دست خالی برنگرد!

 

۲. مریمم

 

خیال صبح شدن ندارد شب  ِ غمم

نه خواب بنشیند به چشمان پر نمم

عابران راه شیری دروغ می گویند:

که گرفت دست دیگری و رفت ... مریمم !

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:50 توسط عباس صابری| |

 

امشب ستاره هام از تو بی خبر بودن . کجا موندی ماه من؟!

 

آخرین ستاره را شمردم و نیومدی

مثل هر شب از غم تو مردم و نیومدی

آسمون دل بازم دلتنگ مهتاب و چرا ؟

تو را به دستِ خدا سپردم و نیومدی

 

 

 

چه قدر  مادربزرگ گفت :

اگه عاشق شدی دل دل مکن

دامنشا بگیر و ول مکن

 

اگر دمی که با توام زبان گشاده می شدش

غم تو در زلال اشک دمی پیاده می شدش

و یا به دست احتیاج مرا اراده می شدش

دل به غم نشسته را مراد داده می شدش

 

با این همه میگن آخر شاهنامه خوشه. خدا را چه دیدی ؟!

 

من سراغ تو را از سرو شكسته مي گيرم

ميون لاله هاي به داغ نشسته مي گيرم

مي گيرم و ميرسم ميام يه روزي پيش تو

عاقبت تو را ميون تن خسته مي گيرم

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 2:0 توسط عباس صابری| |

 به نام خدا و سلام

نوشته های این وب شعر نیست و نویسنده هم هیچ ادعایی نداره

اما بالا غیرتا در بهتر نوشتن دلنوشته ها گفتنی ها را بگید

با تشکر و آرزوی سلامتی

یا علی مدد

 

جوونی ٬ دل ٬ یعنی : عشق ٬ محبت  ٬ توی بقچه ها

آخ می خوام بچه بشم ٬ آی خوش به حال بچه ها

چشمای دست و پاچم اون روز تو را می خواس تو باغ

شیرینم بهونه بود ترشی ِ اون آلوچه ها

شاید یه روز سبز بشم سبد سبد غزل بدم

وقتی آفتابی بشی دوباره روی باغچه ها

حتی یه قدم نشد دستاتو  دستم بگیرم

عکسای حسرت ِ بات بودن ٬ تو قاب ِ طاقچه ها

دنیا تیپا زد بهم وقتی تو را از دس دادم

خل شدم به دنبالت تو کوچه ها ٬ پس کوچه ها

دیشب از ستاره ها می پرسیدم احوالتا

دعا گوتم همیشه ٬ بی خیال ِ "به تو چّه" ها

بقچه ها را باز کنیم ٬ عشقا به هم هدیه بدیم

دوستی را داد بزنیم ٬ بزرگترا  چون بچه ها

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:57 توسط عباس صابری| |

 

این روزها

آنقدر ناراحتم

که حوصله ی مردن هم

ندارم !

 

واسه گرمای تابسّون نیس ٬ چه داغم ... این روزا !

جای خالیت آتیش زد به کوچه باغم .... این روزا

نه  پسچی  نامه داره  واسم  ٬ نه  قاصدک ٬ خبر

کجایی ؟ که گوش به قار قار کلاغم ... این روزا

هزار و یکشبه که  منتظرم  طلوع  کنی

ناامیدی می زنه باد به چراغم ... این روزا

- خدا جون جدی جدی  دیگه نمی بینم اونا ؟؟

شوخی بام مکن که بی دل و دماغم ... این روزا -

روزای تلخ  بی تو انگار تمومی  ندارن

ولی من منتظر یه اتفاقم ... این روزا

برسون نوش دارو را٬ سهرابت داره ٬ می میره

یعنی تو  زودتر میای ٬ یا مرگ ؟ سراغم ... این روزا

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:18 توسط عباس صابری| |


Design By : Night Skin